دوستان خوبم درود.
پس از واقعه ی تلخ رفتن علی اخگر دست و دلم به نوشتن نمی رفت. آنهم در
اينجا که نشانه ای از او و هستی اش از اوست.
علی انسانی بی همتا - شاعری قدرتمند و دوستی ناياب بود که هديه ی بی -
نظير وغافلگيرکننده اش برای من آدرس خانه ای مجازی درشهری از جنس
شعر بود که پيش از من چندی از غزلهايم مهمانش شده بودند.
علی رفت و بغض های بی شمار برايم ماند و جای خالی اش که هرگز
پر کردنی نيست...
علی رفت و زبانم الکن - قلمم ناتوان و دستم بی رمق شد تا آنجا که حتا دربيان
دردم ناتوان ماندم...حتا در سوگش هيچ نگفتم...
بنا داشتم در هفتمين روزش چيزی بنويسم...يا چهلمين...نتوانستم.
خواستم از بزرگی دلش - از شکوه روحش - از لطافت غزلش وازاستواری
قلمش بگويم ... نتوانستم.
تا شنيدم که دوستان در پی برپايی بزرگداشت اويند و آرام شدم. گفتم خب!
می روم و در فضايی که به نام او و با ياد اوست هرآنچه از قلمم تراويد
می نويسم ودستکم مرهمی می سازم بر زخمهای دلم...
پيش از اين در حيرت بودم (از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده کش مرده پرست)
اما (اين طايفه) پست تر از آنند که حتا مرده پرستی کنند.
... که بگذارند دوستان غم ديده ی يک شاعر در فراقش گرد هم آيند و به يادش
قطره اشکی بفشانند .
(که شايد همين قطره ها و رودها و دريا ها می ترساندشان)
نشد و حرفها در دلم و بغضها در گلويم ماند...
و اينک که ناتوان از گفتنم- غزلی از آقای محمد خورشيدی ـ که شاعرانه
نا گفتنی های مراسروده ـ پيشکش آن روح بزرگ می کنم تا شايد سکوت
ناخواسته را بر من ببخشايد.
*
-درمانيها بخوانيد:http://www.maniha.com/akhgar.ali.htm
-- اين غزل را در اينجا خواهيد يافت : http://aftaban.blogfa.com
*****
گفت اند از بـاران فقط پلكِ تـري مانـده ست
بغض سيـاه چشم هـاي مـادري مانـده ست
از شعلـــه هاي بي قرار ِ آتش ِ زردشت
خاكستر ِ سرد ِ علي ي اخگـــري مانـده ست
از او كه اين جا يك نفس تا آسمان خالي ست
انگــــار بـوي مبهـم بـال و پــري مانـده ست
حالا تصــوّر كـن كـه از اردي بهشت مـن
يك شاخ ِ پاييزي ي بي برگ و بري مانـده ست
از خنده هــاي ات بـا كسي حرفي نمي گويي
شايد خيـال ِ گــر يـه ي زيباتـــري مانـده ست
حتـا نفس هم سخت مي گيرد به تو ، شايد
يك راه ِ حــلّ ِ مـطمـئنّ ِ ديگـــري مانـده ست
...
گفت اند ... ؛ گفت ايم از تو باران تر كسي ننوشت
شعـري كه بر سطـر ِ سفيد ِ دفتري مانده ست
*****
يکم مرداد