خانه

 بايگاني

 پست فرنگي

 

TAHOURA

 

 

                                                                   

 
 

كنتر



 

 

 

 

... بی هیچ حرف پوچ و اضافی

!تقدیم به کسی که نیست...اما هست

 در دفترم، سه حرف به تکرارآمده است
نام کسی که حرف از آیینه ها زده است

نامی شبیه آتش و مانند آذرخش
چیزی چو خشم ابرـ که وقتی ببارد ـ است

نامش شروع می شود عیناً شبیه عشق
این «یادگارِ گنبدِ دوار مانَد» است

با یکهزار و سیصد و پنجاه و شش بهار
رنگ ِخزان به سبزترین لاله ها زده است

آن دختری که در غزلش گریه می کند
داند عیار عاشقی اش چند درصد است

یک ناگهان دوباره به ما چشم باز کرد
گویی میان ماندن و رفتن مردد است
.
با این همه دوباره به ساعت نگاه کرد
مثل کسی که منتظر یک پیامد است
.
مهتاب گشت و رفت به اعماق آسمان
دریا شد و به مرحلۀ جذر- آ- مد است

مانند خون که واژۀ سرخی ست با سه حرف
ـ یا مثل مرگ - اینکه به ما رنگ غم زده است

مهتاب و آفتاب و از این دست واژه ها ...
اصلاً هر آنچه نور به عالم بتابد است

عشق و تبسم و غزل و مهر و دوستی ...
شوق و جنون و مستی اش از وصف من رَد است

او «بود» «حرف ربط» میان غم و غزل
در «جمله» ی دو چشم ترش عشق «مسند» است

مادر شکست خورد و زمینگیرِ درد شد
این اتفاق (مرگ) ـ بخواهد نخواهد ـ است
.
اما پدر که اشک برایش نمانده بود
"گفت : "ای خدا که این چه بلای مشدّد است

هی داد زد جنون خودش را به آسمان
این درد بی دریغ خدا را نشاید است

اما خدا جواب درستی به او نداد
"یک لحظه کفر گفتم و گفتم : "خدا بد است

ساعت به وقت رفتنش از حرکت ایستاد
یعنی غم نبودن ِ او تا به این حد است

او رفت چون پرنده به آنسوی ابرها
او تا «همیشه» پر زد و «هرگز» نیامد است

با ساز چپ به بدرقه اش می روم ـ بزن
ساز عزا، که دَن دَدَ دَن دَن دَدَن دَدَ ست

این ساز از گلوش، غم و بغض می چکد
مثل سه تار، مثل نی و مثل بَربَد است

بغض گلوی من، که پر از حرف و بی صداست
مثل همان حکایت دریاچه و سد است

القصه مانده ام چه بگویم از این فراق
این غصه بی دلیل در این دل چه نامد است؟
***
 
 

 

و قاف حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من آغاز می شود

! روحش شاد

 
 

آخرین روز  ِ بیست و شش هم رفت

بیست و شش های پُر تپش هم رفت

بیست و یک اردیبهشت ۸۶

 
 

آمد از ره فصل زیبای بهار               نو بهاران خنده زد بر سبزه زار

پیک نوروزی رسید از آسمان               از سفر آمد پرستو نغمه خوان

بخت اگر خواب است بیدارش کنید                عاشقانه باز دیدارش کنید

آمده نوروز در ایران زمین               خاک ما شد رشک فردوس برین

بوی نارنج و ترنج و عطر بید                می توان از تربت حافظ شنید

آمده از ره دوباره نوبهار                   شد سراسر خاک ایران لاله زار

خون پاک عاشقی در جان ماست          ریشه این عشق در ایران ماست

هموطن نوروز تو پیروز باد                ای وطن هر روز تو نوروز باد

با عشق و احترام

طهورا- نوروز ۸۶

پ.ن: توضیح لازم! شعر از من نیست! متن یک ترانه ی بهاری ست

 
 

امیدوارم این آخرین غزلی باشه که از دفترم بیرون می کشم

آرزو می کنم شعر بعدی، حرف این روزهام باشه

می خواستم که از تو بگویم، نفس نبود

آتش گرفته بود وُ مرا ، راه ِ پس نبود

بعد از هجوم وحشی ِ آن تند باد زشت

دور و برم به جز تلی از خار و خس نبود

دیدم که از جماعت یاران ِ نیمه راه

حتی برای طعنه زدن ، هیچ کس نبود

در، باز بود وُ وسعت پرواز، دلفریب

اما مجال ِ پرزدنم از قفس نبود

سوزانده بود روح مرا هُرمی از عطش

از جام چشم های تو یک جرعه بس نبود

*

شاید که اشتباه و عجولانه بوده عشق

شاید که کودکانه ، ولیکن هوس نبود

می ترسم از ادامه ی راهی که دیگران

رفتند و در نهایت ِ آن هیچ کس نبود

مهر۸۵

 
 

خورشید

 به : سياهکل؛ که دوباره شاعرم کرد.

ای کوه های سبز ِ سراسر، هميشه سبز

آوای مرغکان تو در باغ و بيشه سبز

در چشم های خيره ی من؛ مات و گيج و محو

سيمای دل نواز ِ تو در متن شيشه ، سبز

تا چشم در سراچه ی خود چرخ می زند

از شاخه های سر به فلک، تا به ريشه سبز

ابر ِ سحر به قامت تو بوسه می زند

بر پيکرت نشيند اگر زخم ِ تيشه؛ سبز

من سبز می شوم به هوای ِ تو ؛ با غزل

من؛ سبز تا هميشه  وُ  تو؛ تا هميشه سبز

*****************************************

پ.ن: تازه متولد است! ويرايش خواهد شد.

تيرماه ۸۵

 
 

بهشت ديگری در فصل آفرينش خداوند، آمد... و دارد می رود.

يعني، يک سال ديگر از عمر من، که دارد می رود!

پس فردا (پنج شنبه) من باز متولد می شوم. برای بار بيست و ششم!

پيش ترها فکر می کردم بيست و پنج سالگی به بعد يعنی کمال بزرگی! و هيچ نمی دانستم

که روزها آنقدر شتابزده می روند که اين بيست و چندها، چشم بر هم زدنی را می ماند.

قصد ندارم مثل سال پيش در کلبه ی  آبی ام، تولد بگيرم (که بزرگتر و خانوم تر شده ام!)

جشن دلخواه و دلچسب من، گفتنی نيست! اما به لطف خداوند، ارديبهشتم را در بهشت

ايران زمين خواهم بود. جای همه ی شما خالی!

عشق و احترام ؛

طهورا.

 
 

آمد...

  بهار ِ سبز و جاويدان، با تمام شکوفه هايش، با  نسيم ِ  دلکش  و

  شميم ِ دلنوازش، با آوای روحپرور بلبلانش و با طنين آبشارانش

  بر تو، خجسته و مبارک باد!

                 نوروزتان پيروز و پيروزی تان جاويد باد!

  با عشق و احترام ؛

  طهورا

 

 

 
 

 

 اين روزها نگاه تو غرق ِ کبوتر است

پلکی بزن، که صحن کبوتر نشين، تر است

پلکی بزن که رود بروُيد به گونه هات

رودی که عاشقانه بجوشد ، معطر است

يک آسمان رها شدن از پنجه ی قفس

با يک نفس غزل که بخوانی ، برابر است

گرمای چشم ِ خيره ی شعرت به روی من

از مرزهای خيس ِ خيالم فراتر است

محشور می شوم شبی از صور ِ يک غزل

آن دم که تا هميشه مرا ياد- آور است

حس عميق ِ من به تو از جنس عشق نيست

جايی که دوست داشتن از عشق برتر است

پُر می شوم در آخر اين شعر تازه از

حسی که مثل گريه ی ديدار ِ آخر است

*****

طهورا/ ۲۶ بهمن ۸۴

 
 

 

                          

جرقه ايست... يا چيزی شبيه جرقه. که می درخشد و می سوزاند و ناپديد 

می شود.حسی شبيه شهابی آسمانی. که مبهوت می کند و می گريزد.

بی تاب می شوی از احساسی لطيف و مهار ناپذير که بی محابا زير پوستت

می دود.احساسی سوزاننده ،اما شاد که تنت را می لرزاند و دلت را به تپش

وا می دارد.

چشم می بندی و جرعه جرعه واژگان پرشور در جام جانت جاری می شود

که سرمست می شوی و سرشار.

حرف ها تا آستانه لبهايت بالا می آيند و در بی نظمی شورانگيزی به هم می-

ريزند.دست ها، لرزان از شوقی مرموز ،قلم را می فشارند و افکار در ذهن

پريشانت می چرخند و می چرخند.

لحظه ،فرا می رسد.

کلمات ،آراسته و صف کشيده ،رقص کنان و چرخ زنان ،با آوايی دل انگيز و

نوايی دلنشين ،جاری می شوند و...

«شعر» متولد می شود.

***

روز دانشجو/ تهران آلوده!                       

 
 

 

درودی ديگر.

جشن مهرگان، بزرگ جشن آريايی، برتمام دوستداران

اين سرزمين جاويد،خجسته باد.

*

به عشق... که کاملم کرد.

 

 

دل ام غريب ترين اهل اين حوالی بود

که از قصيده ی عشقی بزرگ ، خالی بود

نجيب و ساده و معصوم و پاک و رويايی

هميشه در عطش عاشقی خيالی بود

دلی غريب نواز و دلی خيال پرست

- به قول مردم اين شهر - لاابالی بود

برای جستن مضمون تازه ی يک شعر

هميشه منتظر عشق احتمالی بود

اگر چه مثل بهار از شکفتنی سرشار

ولی اسير همان برف پارسالی بود

شنيده بود که از جنس عشق شهری هست

و از اهالی اين شهرک خيالی بود

*

ولی بدون تو - ای نيمه ی مکمل من-

خبر نداشت که در مرز خشک سالی بود

تويی که آمدن ات مثل شعر می مانست

به دفتری که پر از صفحه های خالی بود.

۱۱ مهر ۸۴

 
 

 

درود

با کمی تاخير اومدم که بگم عيدتون و روز پدرتون مبارک.

و از بابای خوبم عذر خواهی کنم که عدالت رو در حقش اجرا نکردم!وبه

مناسبت روزش شعريا مطلبی ننوشتم.که البته عذرم موجه بود چون که

کامپيوترم بيماری سختی(احتمالا وبا!)گرفته بود و تازه مرخص شده.

*

و...يک غزل(و باز قديمی) تقديمی امروز من:

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

                                                   آخرين روز مرداد/تهران

 

 
 

                

                               

تقديم به مامان خوب خودم و همه ی مادران دنيا

*

در چشمهای خوب تو يک آسمان غم است

انگار خيسِِ شبنم گلهای مريم است

در من شکست بغض ترک خورده ی قديم

وقتی که در صدای تو آه دمادم است

از دست های روشن تو شعله می کشد

مادر! نوازشی که به پاکی ی شبنم است

پيچيده عطرعشق زلال تو در دلم

عشقی که جاودانه ترين عشق عالم است

در چشمهات گرچه شررريز آرزوست

اما برای زخم غزلهام - مرهم است

با تو تمام پنجره ها رو به سمت نور

بی تو نگاه آينه ها غرق ماتم است

مادر چگونه از تو بگويم که واژه ها

هر قدر عاشقانه شود باز هم کم است

*

          

 

 
 

 

دوستان خوبم  درود.

پس از واقعه ی تلخ رفتن علی اخگر دست و دلم به نوشتن نمی رفت. آنهم در

اينجا که نشانه ای از او و هستی اش از اوست.

علی  انسانی بی همتا -  شاعری قدرتمند و دوستی ناياب بود  که هديه ی بی -

نظير وغافلگيرکننده اش برای من  آدرس خانه ای  مجازی  درشهری از جنس

شعر بود که پيش از من چندی از غزلهايم مهمانش شده بودند.

علی رفت  و بغض های بی شمار برايم ماند  و جای خالی اش که هرگز

پر کردنی نيست...

علی رفت و زبانم الکن - قلمم ناتوان و دستم بی رمق شد تا آنجا که حتا  دربيان

دردم  ناتوان ماندم...حتا در سوگش هيچ نگفتم...

بنا داشتم در هفتمين روزش چيزی بنويسم...يا چهلمين...نتوانستم.

خواستم  از بزرگی دلش - از شکوه روحش - از لطافت غزلش وازاستواری 

قلمش بگويم ... نتوانستم.

تا شنيدم که دوستان در پی برپايی بزرگداشت اويند و آرام شدم. گفتم خب!

می روم و در فضايی که  به نام او  و با ياد اوست هرآنچه از قلمم تراويد

می نويسم   ودستکم مرهمی می سازم بر زخمهای دلم...

پيش از اين در حيرت بودم (از مرام اين مردم پست 

                                               اين طايفه زنده کش مرده پرست)

اما (اين طايفه) پست تر از آنند که حتا مرده پرستی کنند.

... که بگذارند دوستان غم ديده ی يک شاعر در فراقش گرد هم آيند  و به يادش

قطره  اشکی بفشانند .

(که شايد همين قطره ها و رودها و دريا ها می ترساندشان)

نشد و حرفها در دلم و بغضها در گلويم ماند...

و اينک که ناتوان از گفتنم- غزلی از آقای محمد خورشيدی ـ که شاعرانه

نا گفتنی های مراسروده ـ پيشکش آن روح بزرگ می کنم تا شايد سکوت

ناخواسته را بر من ببخشايد.

-درمانيها بخوانيد:http://www.maniha.com/akhgar.ali.htm

-- اين غزل را در اينجا خواهيد يافت : http://aftaban.blogfa.com

*****

 

گفت اند از  بـاران  فقط  پلكِ  تـري  مانـده ست

بغض  سيـاه  چشم هـاي  مـادري  مانـده ست

 

از   شعلـــه هاي   بي قرار  ِ   آتش ِ    زردشت

خاكستر ِ سرد ِ علي ي اخگـــري   مانـده ست

 

از او كه اين جا يك نفس  تا آسمان  خالي ست

انگــــار  بـوي  مبهـم  بـال  و  پــري  مانـده ست

 

حالا  تصــوّر  كـن  كـه   از   اردي   بهشت   مـن

يك شاخ  ِ پاييزي ي بي  برگ  و  بري مانـده ست

 

از  خنده هــاي ات  بـا كسي حرفي نمي گويي

شايد  خيـال ِ  گــر يـه ي  زيباتـــري  مانـده ست

 

حتـا  نفس  هم  سخت مي گيرد به تو  ،  شايد

يك  راه  ِ حــلّ ِ  مـطمـئنّ ِ  ديگـــري  مانـده ست

 

...

گفت اند ... ؛ گفت ايم از تو باران تر كسي ننوشت

شعـري  كه  بر سطـر ِ سفيد ِ دفتري مانده ست

 

*****

يکم مرداد

 

 
 

 

بدون شرح...

برف و آفتاب

 

درآغاز دوره ی نهم/  شنبه - ۴ تير ۸۴

 

 

 
 

 

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل

از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل...

                 

گلچين روزگاراين بار ناباورانه علی را از ما گرفت.

علی اخگربه آسمانها رفت و در بهت و اندوه  تنهايمان گذاشت.

*

يادش جاودانه - روح آسمانی اش شاد و قرين بخشايش خداوند باد. 

*

خرداد سياه ۸۴

 

 
 

 

اول سلام .

دوم سپاس بی پايان از مهربانی همه شما دوستان عزيزم که قدمهای

سبزتان در کلبه ی آبی ام مرا به وجد آورد و سالروز تولدم را زيبا

و خاطره انگيز ساخت.

و سوم  يک غزل نه چندان قديمی ! پيشکش :

 

birthday.jpg

 

 

 

 

 

 

 

کجاست راهبه ی شعرهای غم خيزم

که از صليب مسيحايی اش بياويزم

کجاست حادثه ی بی دريغ چشمانی

که از کمين نگاهش  نشد بپرهيزم

منی که دختر تنهای نسل حوايم

شبيه آدمکی در مسير پاييزم

اسير لقمه ی نانی شده ست احساسم

ببين که بی غم عشقت چقدر ناچيزم

شبيه کوه يخم در برابرت خورشيد !

که جرعه جرعه به اعماق خاک می ريزم

نخواه بسته ی اين خاک سرد و تيره شوم

بتاب بر سر شعرم - که باز برخيزم

من عازم سفری تا جنون فرهادم

کجاست تيشه ی عشقم  - کجاست شبديزم ؟

*****

طهورا - تهران 

 

 

 

 
 

 

  سلام ...۲۵ سالگی  

 

عصر یه روز یکشنبه ی بهاری ، که اردیبهشت داشت از روز بیست و یکم خودش گذر می کرد ،خدا یه فرشته  کوچولوی با نمک تپلی رو برای اولین بار به یه مامان وبابای مهربون بخشید.

بابا هم به شکر این نعمت بزرگ ! اسم این کوچولو رو از قرآن انتخاب کرد و گذاشت (طهورا ).

طهورا کوچولو تو خونه ای که پر از شعر ومحبت وموسیقی بود بزرگ شد وقد کشید...تا شد این طهورا خانمی که شما افتخار آشنایی با ایشون رو دارین!

 

 

 

 

این روز مبارک ! رو اول از همه به خودم! بعد به مامان وبابا ، به تهمینه و تهمورث و به همه ی دوستای گلم و همه ی کسایی که دوستم دارن و دوسشون دارم تبریک میگم.

   

  

  Boy's birthday party Birthday party with teaset

 

تبصره:

1-     چه اشکالی داره آدم یه روز تو عمرش خودشو تحویل بگیره؟!

2-     اگه کیک می خواین ، کادو یادتون نره (شوخی هم ندارم!)

3-     کادو نیاوردی ، پیغام که می تونی بذاری !!

 

با عشق و احترام :                                               

طهورا     

 

     

                                            

 

 
      
 
 

 

سلام.

واين بار... يک شعر قديمی که هر از گاه برای خودم می خوانمش تا يادم نرود

 که...

دوست دارم نظرهای شما رو بشنوم.

          **********

در خنده ی نگاه تو غم موج می زند

(( ان چشمهای خيس و غريبت کجايی اند؟))

چشمی که در اسارت باران اشک بود

با چشمهات  منتظر آشنايی اند

                    *

 باران گرفت بر سر سيل سکوت تو

غريد رعد و...بغض سکوتت شکستنی ست

می دانم آنچه در دل تو خانه کرده است

در صد هزار بغض فرو خورده  گفتنی ست

                   *

اين سايه های خسته به دنبال شعر تو

راز همان سکوت غريب است ای عزيز!

قدری برای سادگی و بی پناهی ات

اين غربت هميشه عجيب است ای عزيز!

                   *

شاعر! تو ای تجسم احساس های پاک

شاعر! تو ای ترانه ی نمناک آسمان

در چشم تو صدای غريبی نهفته است

چيزی شبيه ناله ی غمناک آسمان

                  *

در خود ببار تلخی ی اين روزگار را

در خود بريز جام بلورين اشک را

با خود بگو و زمزمه کن با دو چشم خويش

اين قصه ی قديمی و غمگين اشک را

                  *

شاعر اگرچه درد تو از حد گذشته است

بی تاب لحظه های سياه زمين مشو

ای روح تو زلال تر از آه آسمان

آلوده ی زمين و گناه زمين مشو

          ****************   

آخرين روز فروردين - تهران        

 

                 

 
 

           

صبا به تهنيت پير می فروش آمد

که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد

هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار

که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش امد...

           ***************

بهارتان سبز   شادی تان جاويد  نوروزتان پيروز باد !

           **************

 http://www.iranclip.com/etc/norooz.html

           ***************

با عشق و احترام :طهورا

فروردين  ۸۴

                                

 

 
دوستان

علي اخگر

غزلهاي علي

كاميار معتمديان

حميد باقري

محمد كار گر

سرنوشت تاريك

پويا عزيزي

وسعت ا... كاظميان

اكرم روحي

ياسر معين

همسفر مهتاب

بهارك اكبر پور

الهه ناز

يك جرعه غزل

غزل معاصر

ساغر مومن

فاتيما حيدري

محمد خورشيدي 

حمزه صالحي

حامد بيدي

آدمهاي مثلثي

سكسكه هاي يك مست

مرواريد

ميم نوشت

ماه كوچك

ممل مهربون

.: خانه .:. بايگاني .:. پست فرنگي :.

ارديبهشت زادم

در عصر گاه بيست و يكمين روزش در هزارو سيصدو پنجاه و نه...دختر ارديبهشتم و سرشار از عشق سبزينه هاي بهشت گونش و ترنم جاري آسمان نمناكش!بي پروا به آسمان و دريا و جنگل و صحرا ...عاشقم و سر به سجده آستان با شكوهي دارم كه مرا طهورا آفريده و شراب ناب الطافش را در جام جسم و جانم ريخته است